مدح و وفات حضرت ام کلثوم سلاماللهعلیها
به روی قلب عاشق میشود زخمی کهن پیدا کمال عشق تنها میشود در سوختن پیدا من و شمع و شب و پروانه اهل ماتمآبادیم در این غربت، خدا را شکر، کردم هموطن پیدا غم تو رفتهرفته از دل سنگم، چه دُرّی ساخت! میان سـینۀ من شد عـقـیـقی از یـمن پیدا شکوه آیۀ تطهیر در نُطق تو جاری بود همان لفظی که میشد در کلام پنجتن پیدا شبیه فـاطـمه، مانند زینب بی هـمانـندی جهان هموزن شأنت هم نخواهد کرد، زن پیدا کنار سفرهات همواره از جمع گدا پُر بود کنار سفرهات همواره میشد مثل من پیدا تو آن آئینهای هستی که هنگام تماشایت برای چـشمها گردیده تصویر حسن پیدا غریبی تو، غریبی تو، غریبی تو، غریبی تو نشد در بَطن این تکرار هم جان سخن پیدا تو دریایی، کجا قدر تو را مرداب میفهمد؟! کجا اطراف چشمه میشود جویِ لجن پیدا عبای صبر زینب روی دوش امِّکلثوم است نشد در تار و پودِ آن، گُسَستی مطلقاً پیدا چهل منزل اسارت را چه آزادانه طی کردی اگرچه روی دستت بوده ردّی از رَسَن پیدا همین که لب گشودی، خطبۀ حیدر تداعی شد به هم گفتند شامیها: شده خیبرشکن پیدا! تو هم جنجال را دیدی، تهِ گودال را دیدی میان آن شـلوغی شد سنـانِ بـددهـن پیدا حسینَت؛ حا و سین و یا و نون، افتاد روی خاک کجای دشت رفتی که نباشد آن بدن پیدا! سرآخر جسم عریان را حریرِ نیزه پوشاندند در این صحرا از این بهتر نخواهد شد کفن پیدا |